close
چت روم
داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!
آخرین اخبار سایت :
تی شرت مردانه طرح Unlock me
مينی کولر روميزی USB
کفش ورنی مردانه Versace
کفش مردانه ریباک مدل GL6000
فروش ویژه مينی كولر روميزی USB



مينی كولر روميزی USB، قابلیت خنک کردن با استفاده از محفظه مخصوص آب. دارای 2 دریچه باد خروجی قابل تنظیم به زوایای مختلف ...
مینی کولر یو اس بی، قابلیت خنک کردن با استفاده از محفظه مخصوص آب را داراست. محصولی فوق العاده برای کارکردن شما در روزهای گرم تابستانی میباشد.
قابل حمل بوده دارای وزن کم، سبک و قابل جا به جایی بوده که شما در هر مکانی با استفاده از برق، باطری، یا حتی شارژر پاوربانک، میتوانید آن را روشن نموده و از آن استفاده نمایید. دارای خروجی باد فوق العاده از نوع دو دریچه می باشد که دریچه های خروج باد آن، به صورت جداگانه، قابل تنظیم بوده و میتوان جهت باد هریک از آنها را مشخص نمود.

روش خرید: برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

قیمت: 39000 تومان

داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!
داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!
.: داستان کوتاه ای کاش برف ببارد!  :.

ورود به آرشیو داستان کوتاه

سرش را دزدکی از زیر لحاف آورد بیرون. درواقع به زور و ذلت.  یک چشمی‌از زیر لحاف نگاه کرد به پنجره. بعلــه!!


برف می‌آمد؛ آن هم چه جور!! اصلا انگار لحاف آسمان پاره شده بود و تمام پنبه ها داشت میریخت بیرون...


 یاد (مشهدی پنبه زن) افتاد همیشه آخرهای تابستان  بود که سرو کله اش پیدا می‌شد. وسط حیاط با آن سرفه های کشدارش و صدای بم و خشدارش  بساط پهن میکرد و دل و روده طشکهای مادر را میریخت بیرون!  حالا نزن و کی بزن و ناخواآگاه می‌دیدی  که داری با آهنگش همصدا می‌خونی: زیپ زیپ لینگ لینگ؛زیپ زیپ   لینگ لینگ؛ بالاخره  نفهمیدم  وقتی پنبه ها را میکوبد صدای  زیپ زیپ می‌آید یا صدای لینگ لینگ؛ خلاصه که تبدیل میشود به آهنگ شاد دوران جوانیت....و همیشه از پشت پنبه ها که  در هوا در پروازند او را می‌بینی که می‌نوازد؛ نگاهش به  پنبه ها که در پروازند و لبخندی به لب دارد...و با چشمان نیم بسته به محصول زیبای کارش چشم می‌دوزد.. وسط کار مادر؛ برایش با سینی چائی می‌آورد و هله و هوله ای که او خستگی در کند؛ معمولا در چنین روزهائی کار بیخ پیدا میکند و ناهار هم حتما آبگوشت است.


  فکر کرد: لابد این هم رسمی ‌شده برای خانواده ها که این روز حتما آبگوشت بپزند.! و این مشهدی بیچاره به تعداد روزهایی که  پنبه میزند آبگوشت می‌خورد؛ یا اگر بخواهی خیلی شاد فکر کنی، هم پنبه میزند و هم آبگوشت..!

مشهدی ناهار را که می خورد و چائی اش را هم نوش جان؛ کار را تمام میکرد؛ اگر حوصله ای برایش مانده بود در حالیکه داشت وسایل پنبه زنی را سوار بر دوچرخه اش میکرد رو به بچه ها که در حیاط بازی میکردند میکرد و میگفت : اولین برف که آمد یاد من هم باشید. از در که داشت بیرون میرفت این شعر را زمزمه میکرد که در راهرو می‌پیچید و می‌شنیدی:


بر لحـاف فلک افتاده شـکاف          پنبه میبارد از این کهنه لحاف

 باز با بدبختی چشمانش را باز کرد ودر دل دعا دعا کرد : کاش برف بند آمده باشد..  نه خیر؛!
 قر قر کرد : نه خیر؛  این برف ول کن نیست.!

مادر از گوشه اطاق پای سفره صبحانه استغفراللهی گفت و با ملایمت گفت: مادر چشم باز نکرده؛ ناشکری کردی به برکت خدا؟؟ سلام مادر! صبح ات به خیر.... پاشو شازده؛ پاشو آقا. پاشو بسم الاه بگو اگه بیداری بیخود نتپ زیر لحاف... پاشو آقات کله پاچه گرفته؛ بناگوششو گذاشته برای تو نازنین ببه....پاشو بخور قبراق شی.


: ((هزار تا بناگوش و یک آب انبار؛ آب کله پاچه هم نمیتونه منو تو این برف از زیر این لحاف بکشه بیرون؛ قربونت برم مادر من؛ امروز روز جمعه هست؛ اگه از آسمان خود  کله پاچه هم به جای برف بباره، من یکی حالا حالاها از زیر این لحاف بیرون بیا نیستم  که نیستم!؛ تورو جون عزیزت  اصرار نکن. راستی آقاجون کجاست؟))


مادر در حالی که داشت زیر شیر سماور استکان کمر باریکی را با آب داغ سماور پر میکرد تا موقع چایی ریختن چایی اش سرد نشود و به قول خودش از دهن نیافتد؛ جواب داد : داره جلوی راه پله ها را پارو میزنه مبادا من میرم حیاط بخورم زمین... هی میگم مرد؛ نکن؛ کمرت میگیره ! مگه به گوشش میره...گفتم پسرم بلند میشه یه دوتا پارو میزنه  تمیز میکنه.. حالا که  تو حیاط کار ندارم.  چه میدونم مادر؛ خودشو سرگرم میکنه اینجوری و یک محبتی هم میخواد به من کرده باشه.


پاشو مادر؛ پاشو دیگه  ببین بابات کاسه کله پاچه را گذاشته سر سماور داغ بمونه؛ بیچاره خودش هم نخورده تا با تو بخوره؛ گفت هر روز  که سر صبحانه این بچه را نمی‌بینم امروز لااقل با هم صبحانه بخوریم.


احساس کرد که باز داغ شده؛ و جملات آخری مادرش را نصفه و نیمه شنید؛ باز با گرمی‌لحاف و طشک  توی چورت رفته بود.

با خودش فکر کرد چقدر خوبه؛ چقدر مزه می ده این طشک گرم و نرم؛ دستش درد نکنه مشتی! چه طشکی زده واقعا  نرم و تپل؛ مثل یک مادر مهربون آدم را تو بقلش می گیره و ول نمیکنه و امان از این لحاف مگه میگذاره از دست طشک فرار کنم...یک قلت دیگه زد و باز خوابش برد....  توی خواب فکر میکــرد حتما الان بعد از اذانه و مادر و پدر نماز خوندند و زوده که بیدار شــم.  یک قلتی بزنم پا میشم.....زیپ زیپ لینگ لینگ زیپ زیپ لینگ لینگ......سعی کرد صدای پنبه زنی مشهدی را پیش خودش مرور کنه؛ به خودش گفت : اگر برف نمی‌آمد که اینقدر این طشک و لحاف نمی‌چسبید.......دیگه نفهمید به چی داره فکر میکنه به صدای ساز  پنبه زن؛ به گرمی‌لحاف و طشک؛ به بوی کله پاچه........ به همان غلظت و گرمی‌آب کله پاچه دوباره سور خورد توی خواب  ناز...


: پدر جان؛ یک جمعه ات هم به ما نمیرسه؟ یک کله پاچه گرفتم تیلیتش  دل دشمن را نرم میکنه؛ در آر سرتو از زیر لحاف پدر صلواتی؛ کله سحر رفتم نان سنگک گرفتم با کله پاچه؛ پاشو مرد مومن بشین مردونه یک صبحانه بخوریم باهم...


 مادر با مهربانی قر و لندی کرد دلبرانه: وای یکجور باهاش حرف میزنه  انگار بچه 8 ساله است....بگو پاشه مرد گنده! یک صبحانه روز جمعه خوردن با ما که اینقدر فیس و افاده نداره...


از زیر لحاف نمی دید اما حدس میزد که الان حاج آقا قند در دلش آب شده و با لبخندی به گشادی تمام صورتش داره به مادر نگاه می کنه مادر که دیگر جوان نبود و پدر  او را حاج خانم صدا میزد در جمع؛ و در خلوت با نام کوچکش...


خدا لعنت کند این خواب را!.....گرم و نرم مثل چایی شیرین صبحانه؛  باز درون چشمش ریخت؛ فکر کرد راست می گن:  برف که می‌آد انگار آدم را به طشک می‌دوزند....

 صدای رادیو تمام اطاق را گرفت؛ ناز کشیدن هم حدی داشت دیگر؛ معلوم بود کاسه صبر حاج خانم و حاج آقا سر آمده و با روشن کردن رادیو این را اعلام میکردند.اهل توپ و تشر رفتن نبودند؛ نه حالا که او بزرگ شده بود که در کودکی هم. با علم و اشاره  هر توبیخی را به او می‌فهماندند و یک لنگه ابروی مادر و یک اخم پدر حساب کار را راست و حسینی به دستش میداد...


 صدای النگوهای مادر را هم این  لا و لوها  می‌شنید یعنی که داشت نان خــرد می‌کرد برا ی تلیت کردن در آب کله پاچه . فکرش را که می‌کرد می‌دید :عجب کیفی دارد که صبح اینقدر نازت را بکشند وکله پاچه ای باشد و نان سنگکی و......خلاصه عشق یعنی همین!

 باز دوباره با زور و ذلت از لای سوراخ کوچکی که برای خفه نشدن از زیر لحاف درست کرده بود نگاهی به آسمان انداخت؛از لحاف پاره آسمان  یک ریــز برف مثل پنبه میبارید؛ عینهو وقتی که مشهدی پنبه ها را میزد  نرم و سبک؛! از دودکشهای بخاری خانه کناری که دیده میشد؛ دودی سفید و ملایم به هوا میرفت؛ و گرمای دلنشینی را به دلت راه میداد؛ هی دلت میخواست چنگ بزنی به لحاف و بچسبی این طشک  مهربان را...


  نه خیر این برف ول کن نبود.. خدا را شکر که جمعه بود. به خودش گفت یعنی امروز که برف می‌آید؛ زینب و برو بچه ها ناهار می‌آیند اینجا یا نه؟؟
: ((حاج خانم زینب اینها امروز می‌آن؟))

 زینب خواهر کوچکش بود که چهار سال قبل در سن خیلی کم ازدواج کرده بود؛ هفده سالش  تمام نشده بود؛ اما خواستگارها دست از سرشان بر نمی‌داشتند؛ خوش برو رو بود و خوش قد و بالا؛ زبر و زرنگ  و دست به کار خانه داری و مهمتر از همه با لبخندی ملیح همیشه در کنج لب. بالاخره پسر عموجان که نور چشم پدر زینب هم  بود و در ضمن زینب هم گوشه چشمی‌ به او داشت؛ داماد اول و آخر خانواده شد. الان دو تا بچه داشتند؛ دخترکی سه  ساله و نازنین و دلنشین. پسری تپل و مپل و شش هفت ماهه که اگر همه به او می‌گفتند رستم بی دلیل نبود؛ هرچند که به احترام پدر بزرگ خانواده اسمش را گذاشته بودند ماشااله. خوب این اسم چند منظوره استفاده می‌شد؛ بخصوص با جثه ای که داشت بسیار به جـــا هم بود.


پیش خود تجسم کرد که اگر امروز بیارندش حسابی می‌چلونمش! ولی قبلش برم حیاط را پارو کنم!


 حاج خانم و حاج آقا؛ آرام آرام حرف می‌زدند و گهگاهی می‌خندیدند و سئوال بی جواب با  بخار سماور به آسمان رفت....


یواشی نگاهی از لای لحاف به آسمان انداخت؛ پنبه های زده ی مشهدی از آسمان به زمین میریختند؛ زیپ زیپ  لینگ لینگ  زیپ زیپ  لینگ  رینگ......


باز این لحاف و این برف و این خواب؛ این خواب نازنین و گرم....


چه صفائــی داشت این بــازی خواب و بیداری؛ یا بیــدار خوابی؛ که نــه  خوابی و نه بیداری  ونه هوشیاری و نه بیــهوش؛ یک رفت و برگشتی بین خواب و بیداری! 

بــا خودش فکر کرد: لابد هنوز برف می‌آد...مروت نبود این پیرمرد بره پله هارو پارو کنه و من اینجا یکوری بخوابم....کاش یک کمی ‌صبور بود؛ خودم چاکرشم هستم؛ برای اینکه خوشحالش کنم تمام حیاط را یک پارچه پارو میکنم... خودش از فکر خودش خنده اش گرفت؛ حیاط کم حیاطی نبود. وسط باغچه و حوض؛ از پله های اینطرف حیاط که پای راهرو جلوی اطاقها بود تا پله های آنور حیاط؛  که به راهرو کوچیکه می‌خورد و در کوچه  کلی حیــاط بود. چقدر توی این حیاط دویده بود و با بچه های فامیل بالا بلندی بازی کرده بود..چقدر توی این حوض وسط هندوانه و خربزه هائی که حاج اقا  برای خنک شدن توی حوض انداخته بود شنا کرده بود و ورجه ورجه زده بود..فقط باید مواظب میبود ماهیهای قرمز مادرش صدمه نبینند. به نوعی با آنها هم دوست بود؛ وقتهائی که حوصله داشت پایش را میگذاشت روی پاشیر حوض  و بی حرکت می‌نشست.بعد از مدتی ماهیها آرام آرام می‌آمدند و دور پاهایش جمع می‌شدند و آرام آرام با لبهای نرمشان به پایش لب میزدند. مــزه مــزه میکردنــد؛ یکباردر کودکی  به مادر گفته بود؛ ماهیها به پایم نوک میزنند؛ مادر غش کرده بود از خنده. هنوز جوان بود و با لباسهای گل گلیش  هنــوز سرزنده  و دلربــا.


مادر گفته بود: نوک نمیزنند مادر مگه مرغـنـد؟


:پس چی کار می‌کنند اینها؟


مادر فکری کرده بود و گفته بود : تو بانمکی مادر تورا مزه مزه می‌کنند.!!

 با خودش فکر کرد چه خوب شد حرف مادر را هفته پیش زمین  نینانداخته بود و جلو جلو روی حوض را  یک کیسه کلفت کشیده بود. به قول مادر می‌گفت:  ((حوض که خودش یخ میزند؛ اگر کیسه نکشیم و چوب نچینیم روش؛ تمام پاشیر تا آخر زمستان ترک ترک میشه. تابستان بیچاره ایم تمام آب حوض میره)).  تازه برای شادکردن مادر؛ شیر لب حوض را هم با گونی حساب تا خرخره بست و بنــد کرده بود.
 
چشم باز کرد و با صدای بلند گفت : سلام به حاج اقا و حاج خانم تپل و مپل خودم! و برای اینکه ببیند صمبه ناز کردنش چقدر پر زور است؛ کش و قوسی هم زیر  لحاف رفت. دیگر دلش غـش میرفت که با آنها ناشتائـی بخورد.آرام سوراخی از لای لحاف باز کرد که ببیند هنوز برف در کار است یا نه؟؟
 
.... از اطاق کناری صدائی گفت : سلام؛ صبح به خیر؛ بیدار شدی؟؟ چه عالی ؟!
(( امروز جمعه است؛ داره برف هم می‌آد؛ کاش تا بچه ها بیدار نشدن؛  بری از سر میدان یک کله پاچه با  نان سنگک داغ بگیری؛ دور همی‌ با بچه ها بخوریم!  می‌چسبه......  پاشو! تنبلی نکن.  برات چایی  می‌ریزم. راستی؛ یادت نره  نان سنگک بیشتر بگیر؛ هر چند سنگینه! اما ظهر هم آبگوشت بار گذاشتم .


هر چه زور زد باز خوابش ببرد؛ نشد که نشد!.
 با خودش گفت:  ای کاش برف ببــــارد؛   برکت خـــدا.
بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تخفیفان

دوستان

موضوعات

Category

لینک دوستان

Links

جستجو

Search
تبلیغات
آمار
آمار مطالب و اطلاعات شما
  • مجموع مطالب :1103 پست
  • کل نظرات :93
  • آی پی شما :54.92.174.226
  • مرورگرشما :
  • سیستم عامل شما :
  • امروز :شنبه 27 مرداد 1397

آمار و اعضای سایت
وبسایت ما امروز 77 بازدید داشته است . در حال حاضر 3 کاربر در وبسایت ما آنلاین میباشند . بازدید کل وب 2,364,599 می باشد . تا کنون 32 عضو در سایت ثبت نام کرده اند . ورودی گوگل امروز وب0 میباشد. بازدید این ماه وبسایت 38,823 می باشد. بازدید دیروز سایت 1,309 تعداد و ورودی گوگل دیروز 14 تعداد می باشد. آي پي امروز 3 نفر و آي پي ديروز 62 نفر می باشد. این هفته 6,305 کاربر از سایت ما دیدن کرده اند که بازدید سال سایت تا بدین لحظه 78,572 نفر می باشد.
آرشیو
شنبه 06 خرداد 1396پنجشنبه 28 آبان 1394يکشنبه 24 آبان 1394چهارشنبه 20 آبان 1394يکشنبه 17 آبان 1394چهارشنبه 13 آبان 1394شنبه 10 آبان 1393جمعه 09 آبان 1393پنجشنبه 08 آبان 1393سه شنبه 06 آبان 1393دوشنبه 05 آبان 1393يکشنبه 04 آبان 1393شنبه 03 آبان 1393جمعه 02 آبان 1393پنجشنبه 01 آبان 1393چهارشنبه 30 مهر 1393سه شنبه 29 مهر 1393دوشنبه 28 مهر 1393يکشنبه 27 مهر 1393چهارشنبه 23 مهر 1393سه شنبه 22 مهر 1393دوشنبه 14 مهر 1393يکشنبه 13 مهر 1393شنبه 12 مهر 1393جمعه 11 مهر 1393جمعه 28 شهريور 1393سه شنبه 25 شهريور 1393چهارشنبه 12 شهريور 1393سه شنبه 11 شهريور 1393يکشنبه 09 شهريور 1393جمعه 07 شهريور 1393پنجشنبه 06 شهريور 1393چهارشنبه 05 شهريور 1393سه شنبه 04 شهريور 1393يکشنبه 02 شهريور 1393شنبه 01 شهريور 1393جمعه 31 مرداد 1393چهارشنبه 29 مرداد 1393سه شنبه 28 مرداد 1393دوشنبه 27 مرداد 1393شنبه 25 مرداد 1393دوشنبه 06 مرداد 1393جمعه 27 تير 1393پنجشنبه 26 تير 1393جمعه 16 خرداد 1393پنجشنبه 15 خرداد 1393دوشنبه 22 ارديبهشت 1393يکشنبه 21 ارديبهشت 1393پنجشنبه 21 فروردين 1393چهارشنبه 21 اسفند 1392سه شنبه 20 اسفند 1392دوشنبه 19 اسفند 1392جمعه 16 اسفند 1392دوشنبه 12 اسفند 1392چهارشنبه 07 اسفند 1392سه شنبه 06 اسفند 1392دوشنبه 05 اسفند 1392يکشنبه 04 اسفند 1392شنبه 03 اسفند 1392جمعه 02 اسفند 1392پنجشنبه 01 اسفند 1392چهارشنبه 30 بهمن 1392سه شنبه 29 بهمن 1392دوشنبه 28 بهمن 1392يکشنبه 27 بهمن 1392شنبه 26 بهمن 1392جمعه 25 بهمن 1392پنجشنبه 24 بهمن 1392چهارشنبه 23 بهمن 1392سه شنبه 22 بهمن 1392دوشنبه 21 بهمن 1392شنبه 19 بهمن 1392جمعه 18 بهمن 1392چهارشنبه 16 بهمن 1392جمعه 27 دی 1392پنجشنبه 26 دی 1392شنبه 21 دی 1392پنجشنبه 19 دی 1392چهارشنبه 18 دی 1392چهارشنبه 04 دی 1392سه شنبه 03 دی 1392دوشنبه 02 دی 1392شنبه 30 آذر 1392دوشنبه 25 آذر 1392يکشنبه 24 آذر 1392جمعه 22 آذر 1392پنجشنبه 21 آذر 1392چهارشنبه 20 آذر 1392سه شنبه 19 آذر 1392دوشنبه 18 آذر 1392يکشنبه 17 آذر 1392شنبه 16 آذر 1392جمعه 15 آذر 1392پنجشنبه 14 آذر 1392چهارشنبه 13 آذر 1392سه شنبه 12 آذر 1392دوشنبه 11 آذر 1392يکشنبه 10 آذر 1392شنبه 09 آذر 1392جمعه 08 آذر 1392پنجشنبه 07 آذر 1392چهارشنبه 06 آذر 1392سه شنبه 05 آذر 1392دوشنبه 04 آذر 1392يکشنبه 03 آذر 1392شنبه 02 آذر 1392جمعه 01 آذر 1392پنجشنبه 30 آبان 1392چهارشنبه 29 آبان 1392سه شنبه 28 آبان 1392دوشنبه 27 آبان 1392يکشنبه 26 آبان 1392شنبه 25 آبان 1392جمعه 24 آبان 1392پنجشنبه 23 آبان 1392چهارشنبه 22 آبان 1392جمعه 10 آبان 1392سه شنبه 19 شهريور 1392سه شنبه 12 شهريور 1392چهارشنبه 06 شهريور 1392يکشنبه 03 شهريور 1392دوشنبه 24 تير 1392يکشنبه 23 تير 1392شنبه 22 تير 1392جمعه 21 تير 1392پنجشنبه 20 تير 1392چهارشنبه 19 تير 1392سه شنبه 18 تير 1392دوشنبه 17 تير 1392شنبه 15 تير 1392جمعه 14 تير 1392پنجشنبه 13 تير 1392سه شنبه 28 خرداد 1392جمعه 27 ارديبهشت 1392سه شنبه 06 فروردين 1392پنجشنبه 24 اسفند 1391دوشنبه 21 اسفند 1391شنبه 19 اسفند 1391جمعه 18 اسفند 1391شنبه 12 اسفند 1391جمعه 11 اسفند 1391يکشنبه 06 اسفند 1391شنبه 05 اسفند 1391سه شنبه 04 مهر 1391دوشنبه 13 شهريور 1391يکشنبه 12 شهريور 1391جمعه 10 شهريور 1391دوشنبه 06 شهريور 1391يکشنبه 05 شهريور 1391چهارشنبه 18 مرداد 1391سه شنبه 17 مرداد 1391دوشنبه 09 مرداد 1391يکشنبه 08 مرداد 1391شنبه 07 مرداد 1391جمعه 06 مرداد 1391پنجشنبه 05 مرداد 1391چهارشنبه 04 مرداد 1391دوشنبه 02 مرداد 1391پنجشنبه 22 تير 1391چهارشنبه 21 تير 1391دوشنبه 19 تير 1391پنجشنبه 15 تير 1391سه شنبه 13 تير 1391دوشنبه 14 فروردين 1391چهارشنبه 01 فروردين 1385
امکانات جانبی

تصویر ثابت

× بستن تبلیغات
§قــالب گــراف§
قالب گراف وبسایتی پراز قالب های
زیبا و حرفه ای ومخصوص وبلاگها
WWW.GHALEBGRAPH.IR
§یار گمنام§
یارگمنام رسانه ای فرهنگی مذهبی
به همراه مقالات و فایل های گرافیکی مذهبی
WWW.YARGOMNAM.IR
§عنوان سایت شما§
چند سطری در مورد سایت شما
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید.
WWW.YourSite.IR
§عنوان سایت شما§
چند سطری در مورد سایت شما
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید.
WWW.YourSite.IR